بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

یکی یدونه دخمل خونه

ما اومدیم

   سلام ما اومدیم واقعا ازتون معذرت میخوام که یه مدت نبودیم ...........اخه یه مدت اوضاع و احوال خوبی نداشتیم و مریض بودیم ولی حالا بهتر شدیم. و از روزهای دیگه مرتب اینجاییم. میدونید چند وقت پیش حالم خیلی بد بود به خاطر همین به باباش گفتم تا بره یه نون روغنی بخره تا شام .........صبحونه بخوریم  چیه مگه شما تا حالا شب صبحونه نخوردین؟ پس چرا دارین میخندین اره گلهای من باباش نون رو که خرید اورد گذاشت رو میز که یهو دیدیم بیتا نون رو درسته برداشته و داره گاز میزنه و میخوره که کلی به خاطر این کارش خندیدیم . خوب دیگه فعلا چند تا عکس از بیتا جون ببینین تا با یه مطلب جدید بیاییم راستی یکی از دوستهای باباش ر...
9 بهمن 1390

خبر خبر خبر

تو این مدت که نبودم بیتا شروع کرده کلمه هارو تکرار کردن و خبر مهمتر اینکه دختر خاله اش حنانه جونم تو همین نینی سایت وبلاگ داره به ادرس http//khaterate_hanajoon.niniweblog.com  اگه دوست داشتین بهش سر بزنین خاله بیتا از من بهتر مطلب مینویسه ...
29 دی 1390

چند تا عکس از دخمل خونه

            این همون قورباغه سبزشه که گفتم                             سه ماهگیه بیتا خانم که به خاطر نور اتاق رفته زیر پتو                اینجا دزفوله حیاط خونه خاله جونش        اینجا هم با باباشه                این اتاق دختر خاله جون بیتاست .راستی بچه ها ...
29 دی 1390

کمک کردن دخملم

        سلام شکر خدا امروز حال دخملمون عالیه و بازم شروع کرده خونه رو به هم میریزه به خدا قسم موقعی که مریض بود همش خدا خدا میکردم بلند شه و همه جا رو به هم بزنه ولی حالا که خوب شده .....وای نمیدونم از دستش چیکار کنم .از موقعی هم که واکسن زده شده بیش از اندازه لوس و لجباز شده وقتی چیزی بهش میگم جیغ میکشه ولی خوب من میدونم چیکار کنم. راستی یه مطلبی رو میخواستم بهتون بگم........ موقعی که من کوچیک بودم  مامانم همیشه به من میگفت انشاالله خدا بهت یه بچه بده که تو خونه کار نکنه و فقط بریز و بپاش کنه ....اخه من هیچوقت تو خونمون کار نمیکردم و به مامانم کمک نمیکردم و همیشه کارها گ...
22 دی 1390

واکسن دخمل کوچولومون

                                  سلام , چند وقت بود که نبودیم یعنی وقت نمیشد اصلا امروز رو دوست ندارم اخه دخمل کوچولومون واکسن 18ماهگیش رو زده و پاش خیلی درد میکنه جوریه که اصلا نمیتونه پاشو تکون بده . دیشب خیلی ورجه وورجه میکرد و همش با اهنگ ملودی میرقصید .جیگرم براش کباب می شد که فرداش نمتونست از جاش تکون بخوره و خودش هم خبر نداشت . امروز هم که صبح میخواستیم بریم بهداشت برای واکسن تا لباساشو دید گفت ددر ,وای خدا میدونه چه حالی پیدا کردم چشمام پر شد و نزدیک...
18 دی 1390

آمدن مامانی وچند تا عکس

دوباره سلام مامانم بالاخره از سفر برگشت البته ٢ روز میشه که اومده ولی من الان نوشتم .خوب چی میشه. بله مامان جون اومد و من هم راحت شدم دیگه تند تند نمیرم خونشون برای ناهار و شام دادن به داداشم .مامانم برای بیتا یه لباس خیلی خوشگل اورده واقعا دستش درد نکنه ولی وقتی خواستم تنش کنم یه کمی براش بزرگ بود .ولی خب عیبی نداره چند وقت بعد تنش میشه بیتا از دیدن مامانم خیلی خوشحال شد و سریع پرید تو بغلش امروز هم که اتفاق بدی افتاد میدونید چی شد باباش که از اداره اومد رفت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره بیتا رو ندید که با دستای کوچولوش کنار در رو گرفته و برا...
13 دی 1390

زایمان زود رس

                 سلام فکر کنم بهتون گفتم که بیتا جون خیلی زود به دنیا اومد .البته تو پستهای بعدی براتون مینویسم که چطور شد زود به دنیا اومد. الان میخواستم یه پست جدید از عکسهای دخملم بزارم که با یه سایتی اشنا شدم به نام تبیان .. اونجا در مورد کودکان زود رس نوشته بود و من حیفم اومد که نوشته های اونو برای شما نزارم.. چون پیش خودم گفتم شاید مادر های باردار و یا مادرانی که بچه های زود رس دارن به این مطالب احتیاج داشته باشن لطفا ادامه مطلب رو بخونید                &nb...
13 دی 1390